روزنامه ایران 15 فروردین 1374

 

تصویر گر ریشه ها و باور ها

استاد حسن اسماعیل زاده

 

از در شیشه ای کارگاهش داخل شد و با تعارفی گرم از سوی استاد «حسن اسماعیل زاده»(چلیپا) روی نیمکت کوچکی که رویش پوست انداخته بودند نشست و دقایقی بعد ، استکان چای را که در دستهایش رنگی شده بود تعارف می کرد . جذبه خاص کارگاه فضای بازارچه را پر کرده بود و تابلو ها به ردیف ، دور تا دور چیده شده بود . هیچ صدایی نبود ، جز جرینگ جرینگ استکان های کمر باریک چای ، صدای گرم نقال و مرشد غل غل غلیات ها . اینجا بود که استاد به سخن در آمد .

دست های آلود را با دستمال پاک کرد و گفت : «سال 1301 ، در زنجان به دنیا آمده ام . سال ها ی کودکی و دبستان را با پدر و مادر در زادگاهم بودم . از همان اول عشق نقاشی در وجود من می جوشید . آن روزها همه جا و در همه حال نقاشی می کشیدم . حتی در سر کلاس ، وقتی که معلم دیکته می گفت ، من نقش می زدم . مرا به جرم عشق به نقش و نگار ، از مدرسه بیرون کردند . به تهران آمدم . عشقم را به درس و مدرسه کشته بودند که ، بعد از مرگ پدر ، مادرم دستم را گرفت و پهلوی «استاد محمد مدبر» برد و به دست او سپرد تا تربیتم کند . به این ترتیب ، بیشتر از سال ششم ابتدایی در مدرسه دوام نیاوردم و شاگرد نقاش شدم . آن وقت ها حجب و حیای شاگرد ها در برابر استاد ، بیشتر از امروز بود .  یادم می آید صبح زود که دم دکان می رفتم ، جارو به دست می گرفتم و مغازه را آب و جارو می کردم ، تا اگر استاد خواست بیرونم کند ، همسایه ها واسطه شوند . مغازه استادم اول گلوبندک ، نقاشخانه «آقا سید رسول حسینی» بود . آقا سید، مرد با خدایی بود و آن وقت ده نفر را سر سفره اش نان می داد . من و استادم هر روز برای نقاششی پرده ، به قهوه خانه و یا خانه ها می رفتیم و من چون کوچک بودم ، روی داربست می نشستم و از روی حرف های نقال ، نقش خیال می زدم . مثلاً ، جنگ رستم و سهراب ، هفت خوان رستم و یا حماسه کربلا را می کشیدم .

تا سال 1346 ، نزد استاد بودم . بعد از مرگ او مستقل شدم و در آب انبار «سید اسماعیل» و میدان مولوی کارگاه دایر کردم و مشغول شدم نزدیک به 30 سال است که من اینجا (بازارچه میدان امام حسین) هستم .

نقاشی قهوه خانه ای مدتها بود که از یادها رفته بود و نزدیک بود برای همیشه فراموش شود . چند سالی است که مسوولان توجه زیادی به این سبک از نقاشی سنتی دارند و اخیراً ، کارگاه و دفتری در حوالی خیابان وصال شیرازی در اختیار من گذاشته اند و ده نفر شاگرد دارم که جوان هستند . در میان آنها «علی آقا» از همه با استعداد تر است . من به او امید بسته ام . من تمام شاگردانم را دوست دارم و همین طور تمام نقاشی هایم را . همگی آنها مثل بچه های من هستند .

ـ در خانه چند فرزند داری ؟

ـ پنج فرزند . چهار پسر و یک دختر . از میان آنها فقط کاظم چلیپا نقاشی می کند . او فاق التحصیل دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران است و سبک او نقاشی کلاسیک با مضامین انقلابی است و در حال حاضر ، استاد دانشگاه است .

از سه پسر دیگرم ، یکی دندانپزشک است و برادر دیگر هم ، پهلوی او کار می کند . اما آن دیگری در بندر عباس کارگاه مجسمه سازی دارد .

من رنگ ها راهم خیلی دوست دارم . قبل از این ها با رنگ های طبیعی کار می کردم . مجبور بودم آنها را روی یک سنگ گود یسابم تا قابل استفاده شود . این کار با وجود دشواری ها برای من لذت بخش بود و من خش خش  خرده های رنگ را روی سنگ خیلی دوست داشتم . امروز از رنگ های خارجی استفاده می کنم که بسیار گران است . هر چند استفاده آن راحت تر است اما ، حال و هوای رنگ های قدیم را ندارد . نقاشی قهوه خانه ای عمیقاً ریشه در سنت و فرهنگ و مذهب این مردم دارد به همین خاطر باید نسل آینده را با آن آشنا کرد ، تا آنها را پاس دارند و چون میراثی برای آیندگان خود بگذارند .

روزهای پایانی اسفند ماه است و این خانه ، خانه ای از هزاران خانه شهر شلوغ تهران است . خانه ای  در خیابان «خورشید» بین میدان شهدا و میدان ابن سینا . ایوانی دارد . حیاطی رو به قبله و درختی کهنسال . باغچه ای با گل های سرخ و زرد و حوض آبی ، پنهان در میان گل های معطر «یاس» .

سایه امن درختی هست به بلندای قصه های مادر بزرگ  ، که گاهی به خانه همسایه هم سرک می کشد ! و یک بغل سلامتی و آرامش به آنجا می برد . حتی اگر آن سوی دیوار ، پنجره همسایه ای مسدود شده باشد !   

قدیم ها رسم  بود ، که هر خانه ای را که می ساختند یک درخت توت ، سیب ، تبریزی یا نارون در حیاط آن می کاشتند و همان درخت ، مظهری بود از مهربانی ، سایه ، برکت و صف و آرامش .

و حالا ، رشد قارچی ساختمانهای عمودی ، جایی برای کاشت مظاهر صفا و مهربانی و برکت باقی نگذاشته است .

شاید بتوان ، فقط راضی شدن به سبزی چمنی و فضای کوچکی با چند شاخه گل در میان آن شتاب تمدن بیش از حد تصور است ! همه چیز به تندی تغییر می کند ، دل را می زند و بعد ، با چیز دیگری عوض می شود .

گل های پلاستیکی و مصنوعی جای گل های طبیعی را پر می کنند . نقاشیهای دیواری دیدگان مردم را به جای فضای سبز  انباشته می کنند .

می توان به جای «آبشار» نقشی از آبشار در کنار یک پل را دید  می توان پرواز پرنده ها را روی دیوار تماشا کرد و به تصویر حجم «سبز» یک درخت قناعت کرد و ...

با این حال باز هم میتوان در گوشه و کنار این شهر هزار تو ، از طراوت و نشاط سبز درخت و درخچه ها سراغ گرفت ، اگر من و شما همین امروز نهال سبز کوچکی را در باغچه حیاطمان ـ و اگر نداریم در کوچه پشت دیوار خانه ـ بکاریم !